روزي حاكمي سنگ دل بر رعيت بيچاره خويش خشم گرفت و او
را به اعدام محكوم كرد از طرفي براي نشان دادن لطف ملوكانه خويش به رعيت خروسي داد
و بگفت شما هرگونه خروس را تلف كنيد ما نيز بدان گونه شما را سياست كنيم اما اگر
طوري خروس را از بين ببري كه ما نتوانيم شما آزاديد .(اين سبك نوشتن جالب و داستان
نويسي خودم است ، از راوي خبري نيست)، و بدو گفت اگر خروس را بدري ما نيز دستور
دهيم شما را بدرند ، اگر سر خروس را جدا كنيد ما نيز چنين دستور دهيم و ....
رعيت بدبخت نيز مثل ايكيوسان نشست و اندكي فكر كرد و...... خروس را طوري كشت كه
حاكم نتوانست او را بدانسان تلف نمايد ، لذا ايشان را آزاد فرمودند.
شما جاي ايكيو سان چه نظري داريد؟
جواب : كله خروس را وارد دهانش ميكند و خروس خفه
ميشود.